لحظات به یاد ماندنی

سلام به همه دوستای گلم خوشحالم که امروز در میان شما هستم و میتونم حرفهایی که همیشه پنهان میکردم رو با شما در میون بزارم بلکه یکم سبکتر شم

خب برای شروع امروز میخوام داستان آشنایی خودم و انرژی رو براتون تعریف کنم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود

یه روز تابستان توی هوای گرم بعد از ساعتها که توی پارک نشسته بودم مثل روزهای قبل دست از پا درازتر به خونه برگشتم ، آخه میدونین توی یه محیط عمومی سخته که همنوع خودته پیدا کنی بخاطر همین تصمیم گرفتم که از طریق اینترنت یکی رو پیدا کنم که منو از این تنهایی و خفگی در بیاره ، من دنبال کسی میگشتم که بتونم باهاش حرف بزنم ، بهش اعتماد کنم و بهمدیگه محبت کنیم

چند تا شبکه اجتماعی برای دوستیابی گی ها بود ولی از این طریق آدم خیلی زود تابلو میشه و نمیشه زیاد اعتماد کرد ، بخاطر همین رفتم توسایت کلوب ، سایت کلوب همان طور که میدونین یه سایت دوستیابی برای همه نوع جنسیت هاست ، خب من پیش خودم گفتم به هر کی که خواستم پیام میدم سر صحبت رو باهاش باز میکنم اگه دیدم اون تمایل به ادامه صحبت داره بهش پیشنهاد دوستی میدم در غیر این صورت بحث رو عوض میکنم اینطوری خطرش کمتره چون من انتخاب میکنم کسی منو انتخاب نمیکنه … و بعد از اینکه با چند نفر چت کردم و تیرم به سنگ خورد یکی رو پیدا کردم که یه عکس سیبیل گنده گذاشته بود وای خیلی باحال بود تصور کن سیبیل های از بیخ گوش در رفته گی باشه وای وای وای … اسم آیدی خودشو گذاشته بود غضمفر “اسمش به عکسش هم میخورد” بعد از کلی احوال پرسی و تعارف بعد از اینکه من گفتم که خیلی تنهام و دوستی ندارم اون به من گفت منم همینطورم بعد نمیدونم چطور شد که من یهو بهش گفتم با من دوست میشی اونم گفت آره !!! وای باورم نمیشد به  این زوردی یه دوست پیدا کردم تا اومدم خودم دیدم باهاش قرار گذاشتم ، خلاصه فردا وسط ظهر قرار گذاشت من تعجب کردم چرا ظهر ؟ آخه توی شهر ما تابستونهای خیلی گرمی داره ، به هر شکلی که شد او شب رو صبح کردم و دو ساعت قبل از قرار من رفتم که همه چی رو تحت نظر داشته باشم آخه اولین بار بود که همدیگرو میدیدیم و باید احتیاط میکردم ، من شماره تلفن اونو گرفتم بودم و بهش زنگ زدم و مشخصات ظاهریش رو پرسیدم بعد چند دقیقه که منتظرش گذاشتم و اطراف رو چک کردم خودمو نشون دادم بعد از سلام و احوال پرسی یکم به همدیگه نگاه کردیم ، اون منو نگاه میکرد و میخندید منم خجالت میکشیدم ، بعد به  پیشنهاد اون نیم ساعت پیاده روی کردیم توی راه از احساس همدیگه گفتیم و همدیگه رو برانداز کردیم ، دست آخر فهمیدیم که هم تایپ هم هستیم

این مقدمه آشنایی ما بود دوست دارم تمام لحظات باهم بودنمون رو ثبت کنم تا این لحظات هیچ وقت فراموش نکنم

دوست خوب شما فرهاد

ادامه دارد

~ by farhadfree on June 15, 2008.

10 Responses to “لحظات به یاد ماندنی”

  1. فرهاد جان گفتم از شیفت و جی استفاده کن.اینطوری فـ ـیـ ـلتر نمیشی.

  2. سلام
    منم تبريك ميگم به آقا فرهاد و دوست قديمي خودم
    اين انرژي از اون وبلاگ نويس هاي قديمي ها ! به حرفش خوب گوش كن آقا فرهاد

  3. درود بر شما

    مبارکه

    به هر دوتون

    قدر همو بدونین و اجازه ندین هیچ چیز نعمت با هم بودنتونو ازتون بگیره

    بهترین آرزوها رو براتون دارم

    موفق باشید

  4. سلام
    خوش اومدي
    موفق باشيد !

  5. من خودم تازه واردم ولی ما تازه وارد ها باید بیشتر هوای همو در برابر این کله گنده های قدیمی داشته باشیم. فرهنگ

  6. مباركه!
    انرژي كه حسابي در پوست خود نميگنجد و از اين حرفا!
    شاد باشيد!
    طبق اوامر جناب انرژي بزرگ علاوه بر ايشان شما هم لينك شديد.

  7. mobarake kheili baratoon khoshhalam moraghebe ham bashid o linke shodi
    andranic
    tehranpatogh

  8. با درود به شما اقا فرهاد گل ودوست عزيزم انرژي عزيزخوشحام كه شما رو در كنار همديگر ميبينم و ارزوي سلامتي و خوشبختي رو براي هر دوي شما دارم اميد وارم كه بتونيد سالهاي سال در كنار هم را به خوبي وخوشي سپري كنيد بدرود

  9. درود فرهاد 1000تبریک به تو و امید وارم با انرزی همیشه کنار هم باشید سری هم به ما بزن

  10. ba arezuye eshgh baraye shoma..!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: